روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

   صدای قطرات باران روی نورگیر و خلوت اتاق من ...خاطراتی که مبهم در مقابل چشمانم نقش می بندند و یک یه یک محو می شوند .خلوت دل با صدای باران هم اتفاق قشنگی است ...می شود سراغ پنجره رفت و دل داد به تماشای باران و درختان و ...  .اما افسوس ...که دلی برای دلدادگی ندارم .

    شاید تنها قرار باران و پنجره است ...بهتر است هر کسی خلوت خودش را  داشته باشد . قرار من با صدای باران ...و قرار پنجره با خیسی قطره ها ...فرقی نمی کند ....آدم که دلش بگیرد می تواند هر لحظه باران را به اتاقش بیاورد ...بیش از همیشه به خلوت نیاز دارم ...تنهایی مونسی است که نه فریب می دهد  و نه رهایت می کند ....انگار از عهد ازل قول داده که دست از سر این دل بر ندارد .من هم شکایتی ندارم .رفیق خوبی است ...لااقل گاهی باعث می شود که کمی بیشتر فکر کرد .به روزهایی که گذشت و  به آینده ی مبهمی که پیش روست .

   دیروز در جمع صمیمی بهترین دوستانم ...زهره که کم کم لایق زیباترین واژه دنیا مادر می شود و راحله که  مثل من هنوز تن به ازدواج نداده و با وجود همه ی شور و شادی و شیطنت هایش غم درون نگاه و سکوت هایش را خوب می شناسم و منصوره که متاهل شده و به گمانم سختی هایی را دارد تحمل می کند و جلال ، همسر زهره، آدمی شاد و آرام و متین که به احترام حضور ما سه تفنگدار ! ( منصوره آرام تر از ماست ) جمع مان را ترک کرد تا راحت تر خلوت کنیم ... خاطرات  گذشته را مرور کردیم .و فقط خندیدیم تا مبادا غمی یادمان بیاید ...اما خاطرات که همه اش شاد نیست ...شاید همه ی حزن خاطره ها در روزهایی است که رفت و شور و شوق جوانی را هم با خود برد ...آرزو کردیم یک بار دیگر دوباره روزها ی شیطنت دانشگاه بر گردد وما با این شخصیت های جدیدمان  که خیلی با 4 سال گذشته فرق دارد، وارد دانشگاه شویم . یاد خاطرات سفر جنوب کردیم ...سفر به مناطق جنگی که گروه ما مثل اخراجی ها ،متفاوت با سایر بچه ها و حال و هوای روحانی آن ها بود ...هر چه بود  روزهای خوشی بود ...بعدش ...خوشی ها کمرنگ شدند ...هر چه فاصله ما با هم بیشتر شد به غم نزدیکتر شدیم ...و اتفاق هایی که تقدیر رقم زدو ... و حالا که دلخوشیم به این دیدارهای گاه و بیگاه اگر مشغله ها و روزمرگی ها بگذارد ...نمی دانم این سال های پیش رو چه اتفاق ها و حوادثی را برایمان رقم خواهد زد ...  .  باز هم دلتنگم .شاید همه اش تقصیر باران است .موسیقی اش  حزن عجیبی دارد و حالت آسمان ...که هر چه بیشتر به آن نگاه می کنم دلتنگی ام فزون تر می شود ...و همراه با موسیقی باران زیر لب می خوانم : 

 اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود ،ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ،نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ،شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ،حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ،عین درد شد

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

قیصر امین پور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody